وقتی مش حسن جگر می خرد !
وقتی مش حسن جگر می خرد !
***
مش حسن خسته از کار روزانه ؛عصر به خانه آمد . زنـش نـگـران از وضـع
جسمانی پسر نوجوانشان که روز به روز ضعیف تر و رنگ پریده تر می شد
؛پیش آمد و به شوهرش گفت:سلام؛خسته نباشی؛میـگـم:مـسعود امروزاز شدت
ضعف؛پیش چشمش سیاهی رفت وخورد زمین؛خیلی کم خون شده .
مش حسن گفت:داروهاشو به موقع میخوره؟ فردا صبح یادم بـاشـه بـرم بـراش
جیگر بخرم؛جیگربرای کم خونی خیلی خوبه.ضمن قـول خـریـد جـگـر دادن ؛
داشت بار را از روی الاغ پیاده می کرد که خر بی حواس؛یکباره پایش را بلند
کرد و صاف گذاشت روی پای او که ناگهانی دردی جـانـکـاه در تمـامی وجود
دهقان آزاده ریشه دوانید.به همین خاطر او عصبانـی شـد و بـا چـوب تـر؛ بـی
رحمانه ضربه ای به گردن الاغ نواخت.یکی دوتـا از آن حـرفـهای رکیک هم
نثار ننه و بابای آن حیوان کرد .زن مش حسن دیـد اوضــاع پــس اسـت ؛ لــذا
خواسته های خود را در حد همان جگرخواهی محدود کرده؛فلنگ را بســت و
دِ دَر رو؛رفت تا چای آماده کند !
دراز گوش زبان بسته؛بخصوص در آن موقعیت که زحمت کشیده مـش حـسـن
و بار او را برپشت خود حمل کرده؛از مزرعه به خانه آورده بـود ؛ انـتــظــار
چنین کتکی را عمراً نداشت!این شد که پس از دریافت آن ضربه ی ناحق؛قهر
کرد گذاشت و از خانه زد بیرون.
مش حسن هم که همچنان برزخی بود؛با خشم غرید : می خوام که قهر کـنـی و
بدون منت کشی از الاغ؛رفت توی اتـاق تا درد پای خود را به مدد ماساژدادن
تسکین داده و با چای خوری و لم دهی؛خستگی را از تن اخراج کند.پس دیگر
سراغی از خرش نگرفت ؛ مـی دانـسـت جـای دوری نخواهد رفت.همـیـن دور
و حـوالی؛تـوی کشتزاری که تازگی گندمهایش برداشت شده؛برای خود به چرا
مشغول خواهد شد.
اما آن شب بگذشت؛فردا صبح زن مش حسن به شوهرش یادآوری کرد؛جیـگر
یادت نره و مش حسن با خوش قولی اظهار کرد:خیلی خب،حالا میرم هم خرم
را پیدا می کنم هم جیگر برای بچه ام می خـرم . از خـانـه خـارج شـد ؛ رفــت
مزرعه جنوبی زادگاهش را گشت؛ خر را نیافت ؛ تصمیم گرفت بعد از خرید
جگر؛ بـه کـشتزار شمالی روستایشان برود ؛ لابد الاغ به شمال رفته ؛ شمال
هرچه باشد؛باکلاستره وخیلی ها می زنند؛می روند شمال !
مش حسن در قصابی حضور یافت.آنجا حضرت قـصـاب یـک دسـت جگـر و
دل و قلوه؛توی کیسه پلاستیک نهاده ؛ آنـرا تـوی تـرازو گـذاشـت.مـش حـسـن
پولش را که داشت می داد؛قصاب گفت:چـه قـابـلـی داره حالا بیا کمی پهلومون
بشین.مش حسن گفت:خرم قهر کرده؛شاگرد قـصاب پـلاستیـک دل و جـگر و
قلوه ای را به دست مش حسن داد؛او تشکر کنان؛تعریف قهر کـردن خـرش را
ادامه داده؛گفت:حیوونکی ازم رنجیده؛حالا بـاید برم پیداش کنم و دلشو بـدست
بیارم.شاگرد کم سن و سال قصاب؛یکباره اقرار کرد:مـش حـسـن دلـشو که به
دست آوردی!تازه نه تنها دلش که جیگر و قلوه هاشم بدست آوردی؛سـپـس رو
کرد به قصاب و گفت:اوسا مش حسن هم باید پول بده؟!در این هنگـام قصـاب
خشمگنانه کشیده ای آبدار خـوابـانـد زیـر گوش پسرک و فریاد زد : توله سگ
جلو اون زبون صاب مرده تو میگیری یا با این کاردو از بیخ ببرّمش ؟!
و مش حسن که دل الاغش را بدست آورده بود؛ با زبانی بند آمده ؛ بـه قـصاب
زل زد.
4مطلب کوتاه
«((خبر ناگوار))»
***
یک دانه از آن نامزدهای نازنین؛سر خوش و مسرور به خانه آمد؛تعدادی شعار ناب
انتخاباتی؛دوستان به دست آورده؛در اختیار او گذاشته بودند تا در سخنرانی هـای
تبلیغاتی آنها را به مخاطبین رأی دهنده انتقال دهد.شعار های خـوب و دلربـایـی
بودند؛می توانستنددر رأی آوری تأثیر گذار باشند و وجد و نشاط او از اینجا مایه
می گرفت. وارد منزل که شد همسرش با دلسردی به او گفت:حاج راسخ تصادف
کرده و متأسفانه با همسر و فرزندانش؛هر پنج نفر از بین رفتـه انـد.خـبـر گـویـا
زیادی غم انگیز و تکان دهنده بود.چون نامـزد محترم از شـنـیـدن آن ؛ زد تـوی
پیشانی خود و به سردی نالید که:آخی چقدر بد شد؛پـنـج تا رأی از دسـتـمـون
رفت!
«((خواب برای . . . !))»
***
یک دانه از آن اشخاص نازنین؛توی پارک؛عوض اینکه قدم زنان از فضای سرسبز و
پر گل و گیاه آنجا به میزان لازم لذت ببرد؛روی نیمکـت پـارک دراز کـشـیـده ؛
پلـکـهـایـش را بر هم گذاشته و خوابیده بود.دوستم گفت:بنده خدا؛چرا خوابیده؟
گفتم:چه می دونم؟لابد حالا خوابیده تا موقع شمارش آراء بتونه بیدار بـمـونـه یه
وقت خوابش نبره!
«((با ارزش))»
***
به یکی از کاندیدا های ریاست جمهوری گفته شد:این شخص را مـی شـنـاسـی؟
ایشون از فرهیختگان برجسته ی کشورمون هستن.نویسنده؛ شـاعـر و هـنـرمـنـد
توانمندی می باشن که تا کنون کتاب های زیادی منتشر کرده و از ایـن طـریـق
خدمات ارزنده ای به جامعه ی ادب دوست کشورمان نموده است. و در کل ایـن
شخص؛انسان ارزشمندی می باشن .
نامزد انتخاباتی گفت:خودش را ول کن رأیش؛بله رأی او خیلی با ارزش است.
«((اولی ؛دومی و سومی))»
***
نه اینکه آدمها اشرف مخلوقاتن و نه اینکه بنی آدم اعضای یکدیگرند ؛گاهی اوقات
سر هیچ و پوچ به هم می پرند.
بله ؛اولی برزخی شده توهین کنان به دومی گفت: تو آدم بشو نیستی؛تو شخصیت
نداری ؛توبی ارزش هستی .
دومی احساس کرد حق با اولیه چه بخواهد و چه نخواهد او را آدم حسـاب نـمـی
کنند ؛ شخصیت و ارزش لازم و کافی برایش قائل نیستـنـد ؛ در ایـن خـصـوص
داشت فکر می کرد که سومی خود را انداخت وسط و مـداخله جویانه گفت: این
حرفها کدومه ؟ایشون چرا آدم بشو نیستن؟چرا متشخص و ارزشـمـنـد نخوا هند
شد ؟اتفاقاً هم آدم میشن هم با ارزش و با شخصیت .
اولی با لحن تحقیر آمیزی گفت: جدی میگین؟! میشه بفرمائین کـی ایـن اتـفـاق
می افته؟سومی با تحکم جواب داد : دم دمه های انتخابات ؛ همین روزا که باید تو
انتخابات شرکت کنه؛ ؛همین روزا که باید خودشو آماده کنه بره پای صندوقهـای
رأی !
گفتمان تن به تن
((گفتمان تن به تن ))
((1))
خب باخبر شدیم؛آقای «غمین»کاندیدای ریاست جمهوری شده اند ؛ خـدمـت
ایشان رسیده؛گفتگویی با وی انجام داده ایم که در اینجا بـه نظر گرامی شـمـا
خوبان می رسانیم.
_ببخشید جناب«غمین»اکنون که به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری ثبت نام
کرده اید؛بفرمائید برای اداره ی امور مملکت چه برنامه ای دارید؟
*بله؛برنامه ام اینه که اگه شما بذارین برم تو خونه بشینم و برای تبلیغات مقـدار
زیادی شعار و وعده و حرفهای جالب جور کنم؛ببینم میشه با اونـهـا سـر مـردم
شیره مشت و از این راه آراء زیادی را کسب کرد.
_فکر نمی کنید مردم دیگه از حرف و شعار شنیدن خسته شده باشند؟
*خیر؛ابدا.مردم نه تنها از وعده شنیدن خسته نشده اند که به شنیدن آن مـعتـاد
هم شده اند!
_چه جالب!آقای غمین؛چی شد که تصمیم گرفتید کاندیدا بشید؟
*احساس وظیفه آقا؛احساس تکلیف!
_چه قشنگ ! خب بفرمائید:چطور این احساس به شما دست داد؟
*آقا آدم دست خودش که نیست؛یکباره این احساس به او دست میده ؛کـاریـش
هم نمیشه کرد.
_بله؛بله؛میشه بگید:احساس وظیفه چه مواقعی در آدم پیدا میشه؟
*وقتی که بخت از مردم بر می گرده!
_که اینطور.خب شما برای ثبت نام کاندیدای ریاست جمهوری شدن با کسی هم
مشورت کردین؟
*بله؛با مادرم شور کردم که گفتند:خیلی خوبه؛برو ثبت نام کن قربون قد و بالات
برم؛اصلاً تو ساخته شدی برای رئیس جمهور شدن؛اتفاقاً منهم به قیافه ام مـیاد
که ننه رئیس جمهور باشم؛برو چیشم؛برو که باب رئیس جمهوری هستـی ؛ بـرو
بَبَم؛آقای خاتمی روهم بکن وزیر دست راستت آقای میر حسین مـوسـوی هـم
وزیر دست چپ.
_چه خوب!خب اگه رأی آوردین؛خط مشی شما برای کشور داری چیه؟
*بعله؛من در نظر دارم اگه رأی بیارم؛برای قوم و خویشها و آشناها یـه اشتـغـال
زایی درست حسابی بکنم و همه رو وزیر و معاون و مشاور و استاندار و از ایـنـا
بکنم.
_به به چه قشنگ ! خب در خصوص سازندگی کشور چه اقـدامـاتـی بـه عـمـل
میارید؟
*بله؛یه اقداماتی به عمل بیارم که بیا و ببین.چند تا سد بسازم از سدهای سردار
سازندگی هم بهتر!
_خب حضرتعالی میخواین سد بسازین؛حالا کو بارون؟
*بله؛عرض کنم؛هر ابری که این طرفها گذرش گرفت ما می گیریم بارورش مـی
کنیم؛فقط مشکل اینه که این ابرهای نااهل؛وقتی حامله میشن میرن یـه جـای
دیگه می زاین.
_خب برای این که از وقوع چنین اتفاقی پیشگیری کرده باشین ؛ چـه تدبـیـری
اندیشیدین؟
*بعله؛فکر آنجایش هم کرده ام؛سزارین شون می کنیم.
_عالیه جناب غمین؛برای جوانان چه برنامه خاصی تدارک خواهید دید؟
*بعله در ارتباط با جوانان عرض کنم؛ما باید کاری بکنیم که جــوانـان هـر چـه
زودتر پیر بشن؛پیری زود رَس که اومد سراغشون؛دیگه لازم نیس براشون فکری
بکنیم.
__در ارتباط با مسائل عمرانی شما چه طرحی دارید؟
*عرض کنم به خدمت شما تصمیم دارم به زادگاهم «رونیز»حسابی برسم که
همشهریام مرتب بگن ای خدا بابای غمین را بیامرزه!
_بله برای اینکه مردم از روحیه ی بالا و شادابی برخوردار باشند شما به عنـوان
رئیس جمهور؛در این راستا چه روندی را در پیش خواهید گرفت؟
*بله سؤال به جایی مطرح کردین می دونین مردم برای حضور یـکپـارچـه در
پای صندوقـهـای رأی و برای شرکت پرشکوه در راهپیمایی ها و نیز به منظور
استقبال پر شور و بی نظیر از ما ؛ از اهمیـت ویژه ای برخوردارند؛لذا این مردم
باید از روحیه ای مطلوب و پر نشاط بهره مند باشن و من برای رفاه حـال ایـن
مردم و برای ایجاد و حفظ سر زندگی و شادابی در اونها؛سعی می کـنـم هـر از
گاهی خودم با خانواده و گاهی با وزرا به سفرهای خارج از کشور برویم.
_فکر می کنید چند درصد آراء را به خود اختصاص خواهید داد؟
*خیلی؛هزار درصد؛یعنی مردم اگه بخوان از فلاکت و بدبختی رهایـی یـابـنـد ؛
یکپارچه باید به من رأی بدن!
((گفتمان تن به تن ))
((2))
_جناب غمین؛عذر می خوام؛از حضورتون این سؤال را دارم که:حضرتعالی آیا در
خودتون این توان رو می بینین که مردم ایران را خوشبخت کنین؟
*والله من یه زن گرفتم که میگه: غمین نتونستی منو خوشبخت کنی ؛ ولی من
این حرفو قبول ندارم و در خود این توان رو می بینم که بتونم بیش از هفـتـاد
میلیون ایرانی را خوشبخت کنم؛چون من عمده خوشبخت می کنم؛کارم خرده
خوشبخت کردن نیست.تازه خانم هم حالا که من می خوام رئیس جمهور بشم؛
داره به سرزمین خوشبختی ها قدم میزاره؛ها بعله!
_ چه خوب؛پس با این تفاصیل؛عیالتون حرفی نداره که شما رئیس جمهور بشین
*نه؛خیلی هم دلش بخواد.تازه کلی هم بین در و همسایه هـا و فـک و فـامـیـل ؛
کلاس میذاره و اصرار داره که مـادرش حتمـاً بشه مشاور رئیس جمهور در امـور
بانوان؛کاکاش باید بشه وزیر فلان.ولی من زیر بار نمی رم؛میگم:نخیر خـانـم . مـن
خودم باید با اختیار کامل وزیرای دلخواهمو انتخاب کنم.انگار شهر هرته؛تازه من
هیچ خوشم نمیاد که از بستگان زنم توی کابینه ام باشه؛همه شون باید از قوم و
خویشای خودم باشن!
_خیلی هم خوب ؛آقای غمین برای جذب توریست و جهانگردان خارجی ؛ چـه
سیاستی رو در پیش خواهید گرفت؟
*البته برای جذب توریست؛همین رَوند فعلی خوب جواب داده؛منهم اونو دنبـال
خواهم کرد.نمی بینید کشور پر از توریست افغانیه؟
_ببخشید به عقیده ی شما گردشگران افغان برای کشور ما ارز میارند؟
*بله ؛بله؛اونها یه دستمالهای بزرگی روی دوششون میندازن که به نظر من عرض
اون دستمالها بدک نیست!
_ که اینطور خب جناب غمین؛دیگه برای مردم چه کارهایی خواهید کرد؟
*بله؛خیلی کارها خواهم کرد؛موانع ازدواج جوونا رو بر می دارم تا نه تنها دختران
و پسران دَمِ بخت ازدواج کنن؛بلکه متأهلها هم؛باز ازدواج کنن.چـراغ قـرمـز سـر
چهارراهها را رنگ سبز می زنم تا وقت مردم تلف نشه.دکترا رو می فـرسـتـم تـا
مثل نون خشکی ها و نمکی ها تو کوچه ها راه بیفتد و هر کسی بیـمـار بـود ؛ را
رایگان معالجه کنن ؛ شـمـا فـقـط مـریض بشین کارتون نباشه ! دو سال خدمت
سربازی رو هم می کنم دو ماه؛من اگه رأی بیارم پول آب و برق و گاز و تـلـفــن
قابلی نداره؛مهمون خودم باشین؛تازه تو هر شهر و روستا چند تا آثار باستانی هـم
درست می کنم.این برق لعنتی رو می بینین که حالا هی مرتب میـره. مـن اگـه
رأی بیارم دیگه محاله بذارم بره؛مگه ازرو نعشم رد بشه؛ها بعله؛خیـلـی کـارا مـی
کنم.
_به به از این بهتر نمیشه ؛راستی آقای غمین برای شکوفایی اقتصاد چـه روشـی
در پیش می گیرید؟
*آقا جان اگه از دست شما جون سالم در بردم خب یه روشی در پیش می گیرم
دیگه!چقدر سؤال می کنی؟
_جناب غمین عصبانی نشین. من با طرح این سؤالات در واقع می خوام به نوعی
برای شما تبلیغ کرده باشم.
*لازم نکرده آقا؛می خواین فردا که رئیس جمهور شدم بیایی بگی؛جناب پرزیدنت
غمین من برای شما خیلی تبلیغ کردم؛اگه من نبودم شما رأی نمی آوردین؛حالا
منو بر دَست خودتون بکنین؛چه خیال کردین؟من اوستای بنا هستم؟!
_خیر من اصلاً چنین منظوری ندارم؛خب اگه خسته شدین؛اشکال نداره؛دیـگـه
سؤال نمی کنم.از اینکه در این مصاحبه شرکت کرده به پرسشهای بنده پـاسـخ
دادین سپاسگزارم.
*قابلی نداشت.من هم از اینکه دیگه دست از سرم برداشتین ممنونم؛خداحافظ.
_خداحافظ.موفق باشین!
قانون شکن ناشی
«((قانون شکن ناشی))»
***
گشتِ پلیس؛اتومبیلی را توقیف کرد.راننده آن زحمت کشیده کاملاً ناشیانه قانون
شکنی کرده بود.وقتی به شخصی راننده گفته شد:چرا خلاف کردی؟چرا قانون را
زیر پا گذاشتی؟
او که حالا از دنیای خود بیرون آمده و به عالم واقعیت بازگشته بود؛گفت:ببخشید
جناب سروان؛راستش من؛یه لحظه فکر کردم که آقازاده هستم!
پلیس با حیرت تمام گفت: عجب! فکر می کردی آقازاده ای ؟! خیلی خب ؛ وقتی
رفتی اون تو؛آب خنک خوردی و کسی نبود؛درت بیاره؛باورت میشه که نخیر یه
شهروند معمولی هستی نه یه آقازاده؛ها بعله!!
زندگی کرد
«((... زندگی کرد))»
***
چــه خوبه صاف و ساده زندگـــی کرد
نه با فیـــس و افـــاده زندگــــی کرد
به دور از آن کشـــاکشهـــای فــردی
شبیـــه خانـواده زندگــــی بایــد کرد
مثــال آن دو مــرغ عشـــق؛ دیگــــر
کــه نر هســتند و ماده زندگــی کـرد
بـدون اخــم و کــج خلقی؛چــه خـوبه
کــه بــا روی گشـــاده زنــدگـی کـرد
سبک ســر مــی بــَرد کـی ره به جایی
کــه بــایــد اوفتــاده زنــدگـی کـرد
بــه قـدر کافی بـاید زیست ای دوسـت
نــه انــدک نـه زیــاده زنــدگی کـرد
نمــی زیبـــد ســـواره یکّــه تــازی
همــان بهتــر پیــاده زنــدگـی کــرد
نــه ؛ بـایــد زیســت مــاننـد گدایــان
نــه مثــل آقــازاده زنــدگــی کــرد
نــه اینکـه همچنــان آهــن خشن بود
نــه ؛ بـه نــرمی بــراده زنــدگـی کرد
نی ارزد زنـدگــی کــردن بــه اجبـار
خــوش آنــکه بــا اراده زنــدگـی کرد
تجمــل نــه ؛ کــه بـایـد بــا هـر آنچه
کــه گــرداننـده داده زنــدگــی کـرد
طــریــق سنتــی دیگـــر رهـــا کــن
کــه بــایــد فــوق العـاده زنـدگی کرد
کــه بــایــد ایستــاده زنــدگــی کـرد
بــزد در جــا ؛ نــدیــدش روی مقصـد
کــه خفتــه عیــن جــاده زنـدگی کرد
بــرای مستــی طــرحــی ده کـه بـایـد
بــدون جــام و بــاده زنــدگی کــرد
«غمین» طنز گـو ؛ بـاید چـو آن شخص
که ســر در کــف نهــاده زنـدگــی کرد
می خواهم
«(( ... مـــی خـــواهــــم ))»
***
مثـــال کــار داران کــار مــی خواهم
و کـــار آب و هــم نانــدار می خواهم
میــسر نیســـت گــر؛کارِ پـسِ مـیزی
به جایـــش حجـره در بازار می خواهم
و یـا در کســـوت یک کاســب عمــده
پـــر از ارزاق ده انــبــار می خــواهـم
و یا خواهــم شــوم تاجر؛ به این منظور
دوازده کشتــی پـــر بــار مـی خواهم
سپـس کمبـود مدرک می شود احساس
و امــا دکتــرا ؛ ایــن بــار می خواهـم
و وقتـی دکتــرایی را بــه مــن دادنـد
دگــر یک منصـب جـادار* می خواهم
بــرای منصــب خــود نیــز پیـوستـه
دوام از چــرخ کـج رفتــار می خواهـم
گرفتم چونکه منصب بعد از آن؛ چندین
مشـاور تـا دهــد رهکــار مـی خواهـم
شـود چـون جــور منصب؛اعتباری هـم
کــه بـاشــد لازمـم بسیـار؛ می خواهم
در ایــن مقطع زبـانی چـرب بـا اغـراق
بـــرای دادن آمـــار مــی خــواهــم
کنــم تــا کــه شعــار و وعــده آمـاده
هــزاران بــرگــه 4A مـی خــواهـم
تحمــل کـــی نمـایـم اعتــراضـی را
همـه سـاکت ؛ چنـان دیــوار می خواهم
نبــاید ســرپــرست کـم رویی بــاشـم
کـه «رو» را مــوقـع انکــار می خواهـم
اگــر در پیـش بـــودش انتخــــابـاتی
در آن پیــروزی بـا اصــرار می خـواهـم
که ســازم یــک عـدد ویـلا زمینی هم
بــه متــراژ چهــار هکتــار می خـواهم
و بـــا وضعـی کــه پیـدا کرده ام دیگر
ز رسمـی؛ صیغـه ؛ ده تـا یـار می خواهم
از این طنزش«غمین»پاداش می خواهد
بــرای او ولـی مــن « دار» می خواهم
*-منصب جا دار:پستی که بشود فک
وفامیل را آورد و همه راسرکار جاداد!
ثبت نام یک داش مشتی برای نامزدی ریاست جمهوری
یک داش مشتی برای نامزدی ریاست جمهوری ثبت نام کرد.
****
داشـــی فرمون برتــون شــم اگه رأی بهم بدین
خاک پیـــش درتون شـــم ؛اگه رأی بهــم بدین
پنجه بوکــس و چاقو و زنجیرتــون می خوام بشم
دشــنه و خنــجرتون شـم ؛اگه رأی بهــم بدین
توی این جاده ی پـــر پیــچ و خـــم فـــناوری
گـــاری «بار برتون شم» اگــــه رأی بهـم بدین
جـــون آبجــیم کرتـون شم عزیزانـم نمی خـوام
آقا بالا ســـرتون شــم؛ اگـه رأی بهـــم بدیــن
ننــه تون گر که جدا شد از بابا رفـت واسـه خود
من می خـوام مادرتـون شـم؛ اگه رأی بهـم بدین
ای عــقابای قــوی پنجه ی در صحــنه مـیخوام
پشـــه ی لاغـرتون شـــم؛ اگـه رأی بهـــم بدیـن
عاشـقای ؛ بی دل و شیدا ؛ من می خوام که چاکر
خـــود و اون دلبرتون شم؛ اگه رأی بهــــم بدین
کشتـه هـاتـون تــوی جـاده گـر زیـاده ؛ قـربـون
کلهــای پــرپــر تــون ؛ شـم اگــه رأی بهـم بدین
من می خــــوام اگه بشه چـــون غزلی عاشقونه
یه جـــــوری از برتـــون شم؛ اگه رأی بهم بدین
گر که می خوایـن یه جایی حسابی لنگر بنـدازین
من می خوام کنــــگرتون شم؛ اگه رأی بهم بدین
اکـه ضامـن واس وام میخوایـن بگین کـه فـردا صب
وارد محضـرتــون شــم؛ اگــه رأی بهـم بــدیــن
اســــمی از شیر سمــــاور نبـــرین جون داشی
که می خوام داورتون شـــم؛ اگه رأی بهــم بدین
گــــر کــه نازائـــید و اون اجاقتـــون کورِه اگه
پســــر و دختـرتون شــــم؛ اگه رأی بهـم بدین
موقــــــع نوشــتن خاطــــره هایتون می خوام
برگـــــی از دفترتـون شــم ؛اگه رأی بهـم بدیـن
شمــــا ای مــردم در صحنــه؛ غیـــورید و بزرگ
نمی خـــــوام سرورتــون شم؛ اگه رأی بهم بدین
هدفــــم اینه که تو ؛ صحنـــه ی بیـن المـــللی
آبـــرو کشـــورتـون شـــم؛، اگه رأی بهـــم بدیـن
جون هر چی مــرده رأی بدین به داشیتون «غمین»
که می خـوام یـاورتـون شـم ؛اگـه رأی بهــم بدیـن
هفته شیراز
«(((هفته شیراز؛گرامی باد.)))»
شهــر شیــراز؛ شهـر آبـــادانی است
شهری زیبـا؛عـاری از ویرانی است
نیســــت در آن رد پــــای معضلـــی
زین سبب شهــری گل ومامانی است
شهـر عشـق و شهــر بلبـل؛شهــر گل
شهـر شعــر و شهـر دُر افشانـی است
نـــه هـــوای آن کمـی آلـــوده است
نـه کـه جـوی آن زبـالـه دانـی است
نیست موشی توی جویش؛مرغ عشق
بر درختش گــرم نغمــه خوانی است
کاجهـا و ســرو نـازش دیــدنـی است
شهـر سبز است و چنان بستانی است
نیســـت در شیـــراز کــلاً یــک گــدا
نـه خــودی تــویش نه پاکستانی است
از تــوریست هـای اروپایی پُـر است
نــه پــــر از آواره ی افغــانـــی است
نیســت معتـــادی بــه کل در سطح آن
الحق ایـن شیـراز خـوش سامانی است
شخــص عـلافـــی نمــی بینــــم در آن
تــوی آن نــه ســارق و نـه جانی است
هـــم شمـــال و هــم جنـــوب آن تمیــز
هــر دو را وضعیــت یکســانــی است
در خیــابــانش نبــاشـــد کنــد و کــوب
وَه؛چه زیبـا مــرکــز اســتــانــی است
چــالـه ای کــوچــک اگــر بینی در آن
ایــن بــرایت بــاعث حیــرانــی اسـت
چــون تــرافیکش روان اسـت و سبک
وضع آن جوری که خودمی دانی است
پایتخــت علــــم و فـــرهنـــگ و ادب
بهتــریــن ســـامـــانـــه ایـــرانی است
شهـر مهمـــان دوستــی است و در آن
هـم «غمین»هم خواجوی کرمانی است
نمی گیرند تحویلت
«((نمی گیرند تحویلت))»
«سلامت را نمی خواهند پاسخ داد»
و سرها هم...
چنانکه بنده می بینم
نمی باشند اکنون در گریبان
از قضا این جا
تمام کله ها بالاست
و حتی گوش ها هم کر نمی باشند
که اینها را نمی دانم
چه مرگی می شود اینک
که بگذارند بی پاسخ
سلامت را
سبب آخر چه می باشد
چنین بی اعتنایی و
چنان بی احترامی را
یقین پُر باد می باشد
سر آنها
تکبر؛کور کرده چشم هاشان را
نمی بینند غیر از خویش
می بینی؛غرور و کبر بی جا را؟
نمی دانم چرا تغییر
اینها کرده اند آخر
رسیده هر یکی لابد
به مال و ثروتی هنگفت
و حتماً یک شبه عالی
شده اوضاعشان از جنبه مالی
و یا شاید
به هر یک از همین اشخاص
رسیده پُستِ بالا و
مقام و منصب عالی
نمی گیرند تحویلت
رئیسند و سلامت را
نمی خواهند پاسخ داد
این افراد!
دلا؛دو زاری ات؛افتاد؟!
شعـــر تـــر
***
کی شعـر تـر انگیـزد ؛ خاطر که حزین باشد
تا اینهمـه مشکل است ؛ اوضــاع همیـن باشد
دارد کسی گـر پول و ؛ هـم دارد اگـر پـارتی
با شادی و خوشبختی ؛ نزدیک و قرین باشد
آن ســارق ثــروتمنـد ؛ آزاد و رهـــا بــــوده
هرچند که حقش است ؛ در کنـج اویـــن بـاشد
بگرفته جوان لیسانس ؛ پیـدا چــو نشد شغلی
چون بی بی بی چادر ؛ پس خانه نشیـن باشد
خـواهی نشـوی الاف ؛ تحصیـل رهــا بنمـا
انــــدرز مـــرا بشنـــو ؛ خیر تو در این باشد
جیـب پـر و نــاداری ؛ هریک به کسی دادند
در کشــــور جـابـلقــا ؛ اوضـاع چنیــن باشد
ایـن شعراگر تلخست ؛ یـا اینکـه اگـر شیرین
هر مزه که ایـن دارد ؛ از ذهن «غمین» باشد
گدای غنی سازی شده؛گدای معتبر
«((گدای غنی سازی شده؛گدای معتبر))»
حـــافظ؛آخـــر معتبــر شـد آن گـدا
از خـــدایـش بی خـبر شـــد آن گدا
بـود تـــنها؛شد ســـرش امــا شــلوغ
چونکـــه آخر معتـــبر شــــد آن گدا
تا که خـــارج شد ز زیـــر خط فقـــر
ناگهـــان شخصی دگـــر شد آن گـدا
با بـدســـت آوردن پـــول کــــــلان
یـــک شـبه زیر و زبر شــد آن گـــدا
سهــــل و آســـان؛ناگـها نی صاحـب
کلـــی پول و سیـــم و زر شد آن گدا
گر چــــه تا دیروز نان شب نداشـــت
پر خــوری چـــون گاو نر شد آن گـدا
رام می بود و سپـــس جفتـــک پـران
معـذرت خواهــم چو خر شـد آن گـدا
بـــا وجـــود پـــول و امـــوال زیــاد
بی حیا و خیره سر شـــد آن گـــــدا
کــوچ کـــرد و رفــت از پـائین شهـر
در شمــالش مستقــر شــد آن گــدا
در نمـــی شـــد هرگز از خانه؛ولـــی
بعد ها ؛هـــی در سفـــر شـد آن گدا
آدمـــی آرام و ساکـــت بـــود و بعـد
اهـــل فـــریاد و تشــر شــد آن گدا
ســـاده و بی غل و غـــش بود عاقبت
در تکـــبر غوطـــه ور شـــد آن گدا
گــر چه بود از لاغـری در حال مـرگ
دم بـــه دم پــروار تر شــد آن گـدا
الغـرض چون معتبر شـد؛ای«غمین»
از حــــدود خویش در شـد آن گـدا
بازار قسطی
«((بازار قسطی))»
***
نباشـــد پـول چـــون در دست مردم
شـــده بــــازار ما بــازار قســـطــی
پس از یخچال و فرش و مـرش و اینها
شـــده پیـــدا؛کـت و شلــوار قسطی
اگر مـــانده لـحافـــت بـی مــــلافه
برای آن بـخــــر چــــلوار قســـطی
بــرای قاطــر خود؛مش حسن هـــم
خریـــده یـــک عدد افــسار قسطی
دریـــن بـــازار گــرم جنس قسطی
شتــر گـــم می شــود با بار قسطی
مــیان مـــا و آن نقدینـــگی هـــا
بنا کــــرده زمان؛دیــــوار قسطــی
چــو نتوانی بگــیری خانه؛ای دوست
اجاره کــــن کپر؛یا غــــار قســطی
بــرای انتخــــاب زن؛پســــر جـان
بکــــن پیــــدا عیال و یار قسـطی
نمـــی یابـــی اگــــر شغــل اداری
بشـــو قصـــاب یا نجــــّار قسـطی
نمـــی افتـــی اگـــر از پــا بیـابی
به امیـــد خدا یـک کـار قسطــــی
مریضـــا گـــر نــداری پـول کـافی
بـــنا بر این بشـــو بیمـار قسطــی
اگر شـد فرصت از معـشوقه ی خود
بکـــن عاشــق تو هم دیدار قسطی
کجــایی حافــظ شیـرین سخـن تا
بگیــری خــرقــه و زنــار قسطــی
به آن جمــع حقــوق گیـران اینجا
بگویــم بعـد از این اقشــار قسطـی
عــدو یک وقــت گر آید بـه میـدان
روم بـــا او کنــم؛پیـــکار قسطــی
اگــر چه آسمان قـدری بخـیل است
ولی گاهـــی زنــد رگبــار قســـطی
زنــد ای کاشـــکی بــر پـــای ظالـم
«غمیـــنا» عقــربی یــا مــار قسطـی
...بهتر است
...بهتر است
***
شعــر خوانــی در همـایش بهتر است
امتــحان نـه آزمایـــش بهــــتر است
در قیـــاس علـــم و ثــروت گویمـت
پـول و مول از علم و دانش بهتر اسـت
ابـــر هـــم گویـــد نباریــدن هـمی
نـزد ما فعــلاًز بـارش بهـــتر اســـت
گر قــوی هستـــی بکـــن دعــوا ولی
گـر ضعیفی صلح و سازش بهــتر است
گــرکــه افتـادی زمــانـی در خطـر
در چنیـن وقتـی نیــایش بهتــر است
پیــروی گــر می کنــی از حـزب بـاد
این به حـق از هـر گـرایش بهتر اسـت
هر چــه داری ای فــلانی ؛ مـحض پـز
گر دهـی آن را نمــایش بهــتر اســت
بانــک را ول کـن عــزیزم اســـکناس
گـرکنی قایم تـو بالــش بهــتر اســت
ای کـــه داری پارتــی در رأس امــور
گر کنی ما را سـفارش بهـــتر اســـت
با خشـونـت هـر چه می خواهی بخواه
این زبان بی شک ز خواهش بهتر است
زندگــــی زیباســـت زیــر بـــار آن
گر که طاقت نیست زایش بهتر اســت
تو ســـری،سیلی و اردنــگی و مشــت
هر چــه باشــد از نوازش بهتــر اسـت
تنبلــی و مفــت خـواری پیـــشه کن
ایــن عمل از کـار و کوشش بهتر است
خـواب خوش ای نازنیـن تا لنـگ ظهر
از سـحرخــیزی و ورزش بهتــر است
از تـو سـر زد ؛نـاگهــان گــر اشتبـاه
کلــه شـــقی هـم ز پوزش بهتر است
با کسان عادی سرد و بـا گروه دم کلفت
گـرم بـودن یـا کـه جوشش بهتـر است
هست نـان در پاچه خاری ای «غمین»
نقد ول کــن؛مدح و کرنش بهتر اسـت
شک نکن حتی یه ذره ؛ای ننه
«((شک نکن حتی یه ذره ؛ای ننه))»
آنکه هی حرف از خشونت می زنه گـر نمی دونـی بــدون ؛او دشمنـه
او نـه تنهـا دشمن ایـن میهنـه بلکـه بــدخــواه شمـا هـا و منــه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
سهـم خیلـی هـا اگـر بــد حالیه بـدتـر از بـد ؛ گــر کـه وضع مالیـه
سفـره هـای بعضی ها گـر خالیه هسـت مشکلهــا اگـر پــر دامنــه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
گـر خیابون پر ز چالـه چوله است گـر سـرای مـا چنـون ؛ بیغوله است
بنگ و منگی هرکجا گر لوله است بـاعـث و بـانیـش خصــم کـود نــه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
گـر نیابـد کار؛ اون جـویـای کـار نیست در اینجـا گدایـی گـر که عار
می دهد گـر وعـده های بی شمار آنکـه چسبیـده به پستش چون کنه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
گر شدی بد جور بی هوش و حواس گـر کـه از زحمت شده تیپت قناس
گـر کـه در جیبت به جای اسکناس هیچ چیـزی نیست ؛غیـر از روزنــه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
گـر که ا نصاف از نظـر غـایب شـده حـرص گـر بــر عده ای غالب شـده
گـر کـه اکنـون حضرت کاسب شده عیـن دزدان سـرِ یـک گــرد نــه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
هـر جـوان دارد بـه همسـر احتیـاج سخـت شــد گــر؛ امـر خیر ازدواج
گـر نشـد ایـن مشکـل عمـده علاج گــر چهـل سالـه ؛ جوان هم بی زنه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
زنــدگـی گــر آوَرَد بــر تــو فشـار گـــر دمــار از تــو در آرَد ؛ روزگـار
گــر کنـی ای مغــز یکبــاره فــرار گـر کـه آش این «غمین» بی روغنـه
شک نکن حتی یـه ذره؛ ای ننـه
مشکلات مــا تمـوم از دشمنـه
آدمی خل می شود
(((((« آدمی خل می شود »)))))
***
از گــــرانــی آدمــی خــل مـی شــود
تیــره بخت و خسـتـه در کـل می شــود
بسکـه مـی آیـد بــر اعصــابـش فــشــار
بـــی قـــرار و بـی تـحــمـل مــی شود
مــی کشــــد مانــــند دیـــزی سوت؛یا
چون سمــــاور اهــــل قلقل مــــی شود
مـی شــود کـم کـم روانـــش پـاک پـاک
رفتـه رفتــه ؛ ماســتـش شـل مــی شـود
سـخـت آن بـیــچــاره از ضــعـف ریــال
بـی ثبـــات و بـی تـعــادل مـی شـــود
مـی شــود بـی بـهـره از اجـنــاس خــوب
عــایــد او جــنــس بـنـجل مــی شـــود
گــر کــه مــهــمـــانی بـر او وارد شــود
بیمــناک و بـی تـــوکــل مـــی شـــود
در حـقـیـقــت نیســـت دور از انتـــظار
گــر کــه آن بیچــاره منــگل می شـــود
گــر خــل و منــگل نشــد هــم یحتــمل
اهـــل دزدی و چـــپــاول مـــی شــود
از نــخــوردن می شــود زار و نحـیــف
بنــد تنبــانش دگــر شــل مــی شـود
زرد ؛ مثــل بـــرگ پــائیــزی شـــده
بینـــوا کـی تـازه چــون گـل می شــود
بــی رمـــق ؛ وارفـــتــه مثــل اشغــری
جــای او در زیر یـک پـل می شـــود
نــه بـــشراز ایــن گـــرانــی خــانـه دار
نــه بُـــزی دارای آغــــل مـــی شــود
نــه کـــه اسبــی می شــود ؛ دارای زیـن
نــه الاغـــی صــاحــب جـل مــی شــود
ایــــن میـــانه محتــکر بشـکـن زنـان
شــاد وخـــوشخــوان مثـل بلـبل می شود
مــی شـــود تشکیـــل صفـهـای طـویــل
تـــوی صفهــا،سهـــم مـــا هُـل می شـود
گیـــج تـــر از عـــابـریــن بــی حــواس
آن بنــی هنــــدل ؛ پَــس ِ رُل مــی شـود
حســرت و حــــزن و هـــوا دارد« غمین »
وقتـــی مشـــغول تــنـــاول مـی شـود
تبلیغات